داستان شماره1 (اعتقاداتتان را به چند میفروشید؟)
مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه رامی پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!
می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه رابرگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا اینرا زیاد دادی.
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد وگفت آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چی؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شمامسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستمشما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمتمی رسیم!
تعریف میکرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد. منمشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!